در این گزارش به بررسی کامل «خاطره» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
یه سری خاطرات دارم که مال روزهای گذشته است قسمت به قسمت می خوام بنویسم اینجا بیشتر هیجان زده ام از اتفاقات هفته گذشته بنویسم ولی قبلش باید یک چیز هایی را تعریف کنم
حدود 20 روز پیش من برای گذروندن دوره آموزشی سربازی به خدمت اعزام شدم ... از اولش بگم قرار بود اول تیر ماه اعزام بشم اما اتفاقاتی افتاد که تاریخ اعزام ما عوض شد و 20 روز دیر تر اعزام شدیم محل اعزام هم طبق سالیان پیش همون شهر محل سکونتم بود ولی بعد از اون بیست روز عوض شده بود و به کرمانشاه منتقل شدیم اما دیر رسیدیم و ظرفیت کرمانشاه تکمیل شد و ما را برای گذروندن دوره آموزشی به همدان فرستادند خیلی خلاصه نوشتم در همدان همون روز اول من را به عنوان مسئول یکی از قسمت های پر کار یا بهتر بگم پر کار ترین قسمت پادگان انتخاب کردند و از روز دوم مشغول کار شدم به طوری که حتی خیلی از کلاس های آموزشی را هم نمی تونم شرکت کنم .

اول همین هفته برای یک رژه اختصاصی در یک مراسم تعدادی از سربازان را انتخاب می کردند که در ابتدا نگفتند چه نوع مراسمی هست 27 نفر برای رژه با تفنگ و 28 نفر برای بدون تفنگ من در هر دو مورد دست بلند کردم در هر دو مورد هم فرمانده به من که رسید گفت نه تو خیلی کار داری و نمی تونی همراه ما باشی اول زیاد ناراحت نشدم چون نمی دونستم چه کاری هست و زیاد هم برام مهم نبود اما وقتی فهمیدم که داستان چی هست خیلی دلم سوخت خیلی سعی کردم خودم را جای یکی از بچه های انتخاب شده بذارم
آخه داستان این بود که برای همدان 7 شهید دفاع مقدس آورده بودند و مراسم تشیع این عزیزان بود 27 نفر اول با اسلحه احترام می گذاشتند و 28 نفر دوم هم که خیلی دوست داشتم از همون اول جز اونها باشم حمل تابوت شهدا را بر عهده داشتند .
خلاصه انتخاب نشدم و روز اول تمرین برگذار شد و من هیچ راهی برای ورود پیدا نکردم همون شب حالم بد شد مشغول کار هر روزه ام بودم با اعصاب خراب که با یکی از سرباز های زیر دستم که اونم دوره آموزشی می گذروند بگو مگو کردم و سرش داد زدم بعد از اون خیلی حالم بد تر شد بنده خدا تقصیری نداشت من اعصابم خرد بود حالم بد بود بد تر شد از محل کارم بدون سوال جواب خارج شدم و به یکی از محل های ممنوعه پادگان که می دونستم اون موقع شب خلوت هم هست رفتم و شروع به قدم زدن کردم اشکم هم جاری شده بود و مرتب به خودم می گفتم خاک تو سرت لیاقت نداری و الا برای شهید و خدای اون شهید کاری داره تو را انتخاب کنن خاک تو سرت اگر سعادت داشتی اگر اون گناه را نمی کردی اگر فلان خطا را انجام نمی دادی الان جات زیر تابوت شهدا بود خاک توی سرت کنن
این شده بود ذکر من بار ها و بارها با خودم گفتم و تو سر خودم زدم و آخر شب هم با حال خراب نماز خوندم و باز هم توی نماز از خدا خواستم تا منو ببخشه و این سعادت را نصیبم بکنه
با همون حال خراب خوابیدم
ادامه ماجرا را یه روز دیگه می نویسم چون الان باید برم من الان 50 متر با اون شهدا فاصله دارم
قراره یک مراسم وداع برگذار بشه می خوام اونجا باشم
برچسب:
نویسنده: سام قاسمی